صلح،همیشه كبوتری سفید نیست
صلح،همیشه كبوتری سفید نیست
صلح، میتواند پیر زنی آرام باشد
كه دارد طناب دار تو را میبافد
میتواند نوری باشد
كه از چراغ دشمن میتابد
روشنایی نیست
مرگْ آشكاریسْت
مادرم ميگويد:
صلح براي من همين كبوتران كنار پنجرهاند
ببين
كبوترها بدون لب هم،همديگر را ميبوسند
من معتقدم
صلح چيزي جز جنگ براي آرامش نيست!
چه كسي ميداند!؟
آنكه ميميرد براي صلح
يا آنكه ميماند براي جنگ
با احترام به صلح
من میجنگم
صلحِنوبل را به شما ميبخشم
من ميجنگم ،تا تانكها ديرتر به شهر برسند
سرباز نیستم كه برای وظیفهام بجنگم
قهرمانی هستم كه برای عقیدهاش میجنگد
-«با ایمان به شكست خودم مینویسم
جنگجویی كه میجنگد و شكست میخورد
شَرف دارد
به جنگجویی كه نجنگیده زنده ميماند»
مهربان
فانوسی نيست
اگر نه
هیچ كشتی عاشق دربهدری دریا نیست!
آنقدر لب داشتیم
كه بشود تا ابد همدیگر را دوست داشت
اما،هیچ كس چگونه بوسیدن را به ما یاد نداد
برای صلح یك بوسه جنگیدیم
بی آنكه بدانیم
آخر هر دعوایی آشتی نميشود !
بي آنكه بدانيم
صلح يعني مادر
يعني دو ياكريم زير شيروانيخانه
بدون لب همديگر را بوسيدن
با احترام به صلح
من ميجنگم
+ نوشته شده در شنبه
1386/05/13ساعت 3:34  توسط
|
در من كسی ست
كه مدام نام تو را صدا میزند
و من محكومم
كه نام ممنوعه را صدا میزنم
در من كسیست
كه از عشق حرف میزند
از آزادی
از دوست داشتن
و من محكومم
كه به انقلاب میاندیشم
در من كسی ست كه به تو میاندیشد
+ نوشته شده در جمعه
1386/04/29ساعت 3:1  توسط
|
ما در ذهن زما ن رسوب میکنیم
وخاطرهای میشویم از یک آشنایی اصيل
همدیگر را دوست داشتیم
و صادقانه پذیرفتیم
به نام كوچكِ هم احترام بگذاریم
بی آنكه چیزی از درد بدانی
مرا به نام كوچك صدا میزنی
بی آنكه بخواهم چیزی از رنج با تو بگویم
تو را با مقام اداریات صدا می زنم
حرفهایی كه با تو نگفتهام دردهای من است
حرفهایی كه با تو گفتهام ، رنجهایم
این سطرهایی هم كه ننوشتهام
همگی مرگاند
تمام سطرها را ننوشته از كنار تو عبور میكنم
خودم را در شب پنهان می كنم
تو را در روز
تا غروب همیشه خاطرهای غمگین را به یاد انسان بياورد
تاریخ ما را در گوشهای ازخودش مینویسد!
من در اتاق كوچكم حبس شدهام
تو در دنیای بزرگات سرگردان
روزی كه نوادگان ما به هم برسند
شعرهای من معنا میشود
و دختران تو حسرت میخورند
چرا هيچكس ما را اين همه دوست ندارد ؟
آنقدر دوستت خواهم داشت
كه تاريخ اين همه دوست داشتن را يك جا نديده باشد
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/04/19ساعت 1:4  توسط
|
بهشت نیستی
جهنمی سوزانی
كه مسافران قطب به تو پناه می آورند
نه شاهزاده ای
نه گدا
تنها یك اتفاق ساده بودي
كه مرا عاشق كرد
□
نه دختر ايلياتي ، اكرم
تو هيچ وقت مهربان نبودي
و من هيچ وقت خيال نكردم
كه قلبت مي تواند گوري براي من باشد
تو معني آب را نفهميدي
و هيچ وقت مسير باران را تشخيص ندادي
و هيچ وقت نپذيرفتي كه
ما هم به اندازه ي آسمان در مرگ يك گل مقصريم
گفتم:«باران، شهادت ابرهاست »
گفتي:«من از صداي رعدها بي زارم »
من گلي را ديدم ايستاده بر نعش دانه اي
سرش را پايين انداخته بود
نه اكرم
نه دستهايت بوي گردو مي دهد
نه موهايت بوي آلو
هيچ جلبكي هم به پاي تو دخيل نبسته
چگونه فكركردي قلبت مي تواند گوري براي عشق من باشد
من مبارزي هستم
كه براي عقيده ام زندگي مي كنم
تو انساني كه براي وظيفه اش زنده است
نه اكرم
بهشت نيستي
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/03/20ساعت 4:1  توسط
|
دزدیدند
آن اتفاق بزرگ را از ما دزدیند
آن اتفاق بزرگ را
به رای اكثریت جاهل
از كنار كشته های ما دزدیدند
ما سوگ وار خون برادرهامان
آنها مسرور انتخابات
شاه يا پادشاه
هيچ چيز عوض نشد
جز تاجي كه نگينش را دزديدند
ما نه از تبار آب بودیم
نه از تبار آفتاب
هیچ وقت هم نگفته بودیم از آینه می آییم
ما انسان بودیم
تنها انسان
یك انسان كه در زمین زیست می كرد
هنوز لوله تفنگ هامان گرم بود
كه سرمای انقلاب از راه رسید
سگ ها داشتند صاحب شان را مي خوردند
كه آن اتفاق بزرگ را دزدیدند
ما را نكشتند
تا شاهدی برای فتح شان باشیم
مصلوبيان بي صليب
كه هيچ وقت به چشم نمي آيند
+ نوشته شده در جمعه
1386/02/28ساعت 2:27  توسط
|
دنياي من همين چشم است
كه در يكي تويي
و در آن يكي آرزوهايم
بي تو
دنيا گاز خورده سيب بزرگي ست
كه يك نفر پيش از چشمهاي من
آن را ديده است
دنياي من همين گوش است
كه در يكي حرف توست
و در آن يكي آرزوهايم
بي تو
دنيا سخن ناتمامي ست
كه يك نفرپيش از من
آن را شنيده است
دنياي من همين پاهاست
كه در يكي مسير خانه توست
و در آن يكي آرزوهايم
بي تو
دنيا جاده سرگرداني ست
كه پيش پاي من از آن عبوركرده اند
دنياي من همين دست هاست
كه در يكي خالي دست هاي توست
و در آن يكي آرزوهايم
بي تو
دنيا بادي دردست هاي من است
كه پيش از من هيچ كس آن را نگرفته
دنياي من همين واژه هاست
همين دو سطر
كه در يكي تويي
و در آن يكي تو
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/11ساعت 17:50  توسط
|
تنهایی این نیست كه تو با هیچ كس نباشی
تنهایی یعنی
هیچ كس با تو نباشد
و تنهایی تر یعنی
هیچ كس با تونیست
و همه فكرمی كنند كه با تواند
تنهايي شكلي از بودن نيست
تنهايي شكلي از نبودن است
مي دانم كه نامه هايم پر شده از درد
تو بگو
درد را چگونه بنویسم
كه برای تو درد نداشته باشد
+ نوشته شده در شنبه
1386/01/11ساعت 17:46  توسط
|
قطار
قطار
می روی
بی آنكه باشم تا برایت دستی تكان دهم
قطار بیشتر از آنكه آمدن باشد
رفتن است
دو خط موازی
آن شب
قطاری كه تو را برد
هیچ وقت مرا نیاورد
سوزن بان ها می گویند:
«قطار رفتن تنهایی ست
تنها می رود
تنها می آید
و تنها
قطار های عاشق
از ریل خارج می شوند»
می گویند:
قطاری كه تو را برد
پایانش باران بود
باران همیشه آمدن است
یادت باشد
از پایان كه آمدی
یك مشت آب و
كمی لبخند با خودت بیاور
من،لبریز تشنگی لبخند توام
+ نوشته شده در شنبه
1385/12/05ساعت 22:50  توسط
|
ديوارها حرف مي زنند
ديوارها حرف هاي تو را به خودت مي زنند
-«من سنگم
تكه اي ازكوه
پس من كوه ام
ايستاده بر دامنه هاي تنهايي
اسير
ميان خودم و ميله هايي كه از خون ام ساخته ام»
سنگ ها حرف مي زنند
سنگ ها، كه در دل ديوار حبس شده اند
سنگ ها،حرف هايي را مي زنند كه به آنها زده اند
-«بدنش را
تکه تکه بکُشید
چرا که زنده می اندیشد
نه به خاک
به آتش بسپاریدش
به مسلخ پاییز
برگ برگ ببریدش
چرا که سبزمی اندیشد
نه به خاک
به آتش بسپاریدش
خونش را
قطره قطره بریزید
چرا که قطره قطره دریا شد
نه به خاک
به آتش بسپاریدش»
بادها حرف مي زنند
بادها حرف هايي خودت را به تو مي زنند
- «وقتي كه كرم ها همه مي ميرند
چه انتظار قشنگي ست
پروانه!»
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/11/29ساعت 11:6  توسط
|
به تكرار تاريخ رسيده ايم
به تكرار استبداد دوستي "مغ " با "پادشاه"
حالا پادشاه ما مغي ست
كه شاهزاده هايش آقازاده اند
من هم رعيتي هستم كه شهروند صدايم مي زنند
من از نفس اين قبيله مغرور
شيپور حمله ي اعراب را مي شنوم
زمين آبستن اسكندري دوباره است
زمان باردار چنگيزي كه از اروپا مي آيد
به جهالت انسان رسيده ايم
به جهالت شهر
به جهالت شعر
به جهالت شعور
مهربان
وقتي دنيا واژه اي مجهول مي شود
بايد به دست هاي خودمان شك كنيم
شايد اين صداي تو باشد
كه بر روي آجرهاي اتاقت ضبط شده اند
-« من در چشمهايت تفنگي مي بينم
كه قلبم را نشانه رفته
كور خوانده اي!
گلوله به سنگ اثر نمي كند»
ما به تكرار تاريخ رسيده ايم
و من بارها قصه خودم و تو را درتاريخ خوانده ام
من از بوسه هاي سنگي متولد مي شوم
تو از لب هاي آهني
عاشق كه شديم
يك را سنگ سار مي كنند
يكي را تير باران
فردا
هيچ كوچه اي به نام ما نمي شود
و بچه هاي دبستاني
کتاب های تاريخ را ورق مي زنند
بي آنكه نامي از شب شهادت عاشقانه ها باشد
كاش يك نفر از سرخ ريخته ي تنم
بر سنگ ترين جهل اين قبيله ي مغرور بنويسد
- «اگر به ماه رسيده باشي
زمين برايت جاذبه اي ندارد»
+ نوشته شده در شنبه
1385/11/14ساعت 20:33  توسط
|
گذشته را
باتمام كتيبه هاي سنگي
و افتخارات كاغذي
مي بخشم به پير مردهاي داخل پارك
آينده را
باتمام روياهاي طلايي اش
مي بخشم،به كودكاني كه هنوز به دنيا نيامده اند
امروز را به تو مي بخشم!
و به خودم
تا در عصري نفس كشيده باشم
كه تو در آن زيسته اي
حتا اگر هواشناسي بگويد
هواي امروز تهران آلوده است
آنها كه قلبشان درد مي كند از خانه خارج نشوند
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/10/26ساعت 13:19  توسط
|
مي گويند :
« گرسنه گي نكشيدي
تا عاشقي از يادت برود»
من كه گرسنه بودم
عاشقت شدم!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/09/16ساعت 23:30  توسط
|