تبليغاتX
نامه‌های بی‌جواب

نامه‌های بی‌جواب

نامه(41)

 

 صلح،همیشه كبوتری سفید نیست

 

صلح،همیشه كبوتری سفید نیست

صلح، می‌تواند پیر زنی آرام باشد

كه دارد طناب دار تو را می‌بافد

می‌تواند نوری باشد

كه از چراغ دشمن می‌تابد

روشنایی نیست

         مرگْ آشكاری‌سْت


مادرم مي‌گويد:

صلح براي من همين كبوتران كنار پنجره‌اند

ببين

كبوترها بدون لب هم،همديگر را مي‌بوسند

 

من معتقدم
صلح چيزي جز جنگ براي آرامش نيست!

چه كسي مي‌داند!؟
آنكه مي‌ميرد براي صلح

يا آنكه مي‌ماند براي جنگ

با احترام به صلح

من می‌جنگم
صلحِ‌نوبل را به شما مي‌بخشم

من مي‌جنگم ،تا تانك‌ها دير‌تر به شهر برسند
سرباز نیستم كه برای وظیفه‌ام بجنگم
قهرمانی هستم  كه برای عقیده‌اش می‌جنگد
-«با ایمان به شكست خودم می‌نویسم

جنگجویی كه می‌جنگد و شكست می‌خورد

شَرف دارد

به جنگجویی كه نجنگیده زنده مي‌ماند»

 

مهربان
فانوسی نيست

اگر نه

   هیچ كشتی عاشق دربه‌دری دریا نیست!

 

آنقدر لب داشتیم

كه بشود تا ابد همدیگر را دوست داشت

اما،هیچ كس چگونه بوسیدن را به ما یاد نداد

 

برای صلح یك بوسه جنگیدیم

بی آنكه بدانیم

آخر هر دعوایی آشتی نمي‌شود !


بي آنكه بدانيم
صلح يعني مادر

يعني دو ياكريم‌ زير شيرواني‌خانه‌
بدون لب همديگر را بوسيدن

با احترام به صلح
من مي‌جنگم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 3:34  توسط   | 

نامه (40)

 

 

در من كسی ست
كه مدام نام تو را صدا می‌زند
و من محكومم
كه نام ممنوعه را صدا می‌زنم

در من كسی‌ست
كه از عشق حرف می‌زند
از آزادی

از دوست داشتن

و من محكومم
كه به انقلاب می‌اندیشم

 

در من كسی ست كه به تو می‌اندیشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 3:1  توسط   | 

نامه (39)

 

 

ما در ذهن زما ن رسوب می‌کنیم

وخاطره‌ای می‌شویم از یک آشنایی اصيل

همدیگر را دوست داشتیم

و صادقانه پذیرفتیم

به نام كوچكِ هم احترام بگذاریم

 

بی آنكه چیزی از درد بدانی

مرا به نام كوچك صدا می‌زنی

بی آنكه بخواهم چیزی از رنج‌ با تو بگویم

تو را با مقام اداری‌ات صدا می زنم


حرف‌هایی كه با تو نگفته‌ام دردهای من است

حرف‌هایی كه با تو گفته‌ام ، رنج‌هایم

این سطرهایی هم كه ننوشته‌ام

همگی مرگ‌اند

تمام سطرها را ننوشته از كنار تو عبور می‌كنم

 

خودم را در شب پنهان می كنم

تو را در روز 

تا غروب همیشه خاطره‌ای غمگین را به یاد انسان بياورد

 

 

تاریخ ما را در گوشه‌ای ازخودش می‌نویسد!
من در اتاق كوچكم حبس شده‌ام

تو در دنیای بزرگ‌ات سرگردان 

روزی كه نوادگان ما به هم برسند

شعرهای من معنا می‌شود

و دختران تو حسرت می‌خورند

چرا هيچ‌كس ما را اين همه دوست ندارد ؟

آنقدر دوستت خواهم داشت
كه تاريخ اين همه دوست داشتن را يك جا نديده باشد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 1:4  توسط   | 

نامه (38)

 


بهشت نیستی

جهنمی سوزانی

كه مسافران قطب به تو پناه می آورند


نه شاهزاده ای
نه گدا

تنها یك اتفاق ساده بودي 

كه مرا عاشق كرد

 

نه دختر ايلياتي ، اكرم

تو هيچ وقت مهربان نبودي

و من هيچ وقت خيال نكردم

كه قلبت مي تواند گوري براي من باشد

 

تو معني آب را نفهميدي

و هيچ وقت مسير باران را تشخيص ندادي

و هيچ وقت نپذيرفتي كه
ما هم به اندازه ي آسمان در مرگ يك گل مقصريم

 

گفتم:«باران، شهادت ابرهاست »

گفتي:«من از صداي رعدها بي زارم »

 

من گلي را ديدم ايستاده بر نعش دانه اي

سرش را پايين انداخته بود


نه اكرم

نه دستهايت بوي گردو مي دهد

نه موهايت بوي آلو

هيچ جلبكي هم به پاي تو دخيل نبسته

چگونه فكركردي قلبت مي تواند گوري براي عشق من باشد

من مبارزي هستم
كه براي عقيده ام زندگي مي كنم
تو انساني كه براي وظيفه اش زنده است

 

نه اكرم

بهشت نيستي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 4:1  توسط   | 

نامه (37)

 

 

دزدیدند
آن اتفاق بزرگ را از ما دزدیند

آن اتفاق بزرگ را
به رای  اكثریت جاهل
از كنار كشته های ما دزدیدند

ما سوگ وار خون برادرهامان
آنها مسرور انتخابات

 

شاه يا پادشاه

هيچ چيز عوض نشد

جز تاجي كه نگينش را دزديدند

 

ما نه از تبار آب بودیم

نه از تبار آفتاب

هیچ وقت هم نگفته بودیم از آینه می آییم

ما انسان بودیم
تنها انسان

یك انسان كه در زمین زیست می كرد

 

هنوز لوله تفنگ هامان گرم بود

كه سرمای انقلاب از راه رسید

سگ ها داشتند صاحب شان را مي خوردند

كه آن اتفاق بزرگ را دزدیدند

 

ما را نكشتند
تا شاهدی برای فتح شان باشیم

مصلوبيان بي صليب

كه هيچ وقت به چشم نمي آيند

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 2:27  توسط   | 

نامه(36)

 

در دوران تنگ‌دستی بشر به سر می‌بریم


گرسنگی درد نخستین مردم آفریقاست
رودخانه ها طغیان كرده اند

آب دریاها بالا آمده
روستاها خراب شده اند
و شهر
چیزی جز سردرگمی انسان نیست

«مافقط یك زمین داریم»
 قرار نبود زمین بیشتر از چهار درصد گرم شود

خرس های قطبی دارند می میرند
حشرات بزرگ تر متولد می شوند

از مادران سنگ دل

چیزی جز كودكانی به هم چسبیده با یك قلب متولد نمی شوند

زمین دچار بحران بی قلبی است


یكی پول نفت را می بردو رقص می آورد
یكی پول نفت را می برد ، عزا می آورد
ما تنها رقصیدیم
ما تنها  گریستم
می گویند:

- رای با اكثریت است!
- اگر اكثریت اشتباه كنند ؟!

 

آنكه دكمه پرتاب موشك را می زند
هیچ وقت آمار دقیقی از قربانیانش نخواهد داشت

و آنكه ماشه را می كشد

پیش از طعمه اش مرده است

 

-«گلوله فقط محو می كند

چیزی را نمی سازد»

این را سیاست مداری شكسته خورده  می گفت

 

دهان شهر پر از حرف های سیاسی شده است

-«سیاست یعنی نسبیت

یعنی تو فقط بخشی از حقیقت را داری

و دیگری هم بخشی

سیاست مداری كه مطلق می نگرد

 مرده ای بیش نیست»

سیاست همیشه بوی جنگ می دهد

هیچ روزنامه ای نام تمام كشته شدگان را نمی نویسد

 

شهری كه نطفه اش را با جنگ بسته اند

نوازدهایش همه سرباز متولد می شوند


پستانت را به دندان های من بده مادر
پستانت را به دندان های من بده مادر
- «سربازی "چرا؟" ندارد!

    فقط ،چشم قربان !»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 18:36  توسط   | 

نامه (35)

 

 

دنياي من همين چشم است
كه در يكي تويي
و در آن يكي آرزوهايم

بي تو
دنيا گاز خورده سيب بزرگي ست
كه يك نفر پيش از چشمهاي من

آن را ديده است


دنياي من همين گوش است

كه در يكي حرف توست
و در آن يكي آرزوهايم

بي تو

دنيا سخن ناتمامي ست
كه يك نفرپيش از من

آن را شنيده است

 

دنياي من همين پاهاست

كه در يكي مسير خانه توست
و در آن يكي آرزوهايم
بي تو

دنيا جاده سرگرداني ست

كه پيش پاي من از آن عبوركرده اند

 

دنياي من همين دست هاست
كه در يكي خالي دست هاي توست
و در آن يكي آرزوهايم

بي تو

دنيا بادي دردست هاي من است
كه پيش از من هيچ كس آن را نگرفته

 

دنياي من همين واژه هاست 

همين دو سطر

كه در يكي تويي

و در آن يكي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 17:50  توسط   | 

نامه(34)

 

تنهایی این نیست كه تو با هیچ كس نباشی
تنهایی یعنی
هیچ كس با تو نباشد

و تنهایی تر یعنی

هیچ كس با تونیست  

و همه فكرمی كنند كه با تواند

 

تنهايي شكلي از بودن نيست

تنهايي شكلي از نبودن است

مي دانم كه نامه هايم پر شده از درد

 

تو بگو

درد را چگونه بنویسم
كه برای تو درد نداشته باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 17:46  توسط   | 

نامه(33)

 


قطار
     قطار
       می روی
بی آنكه باشم تا برایت دستی تكان دهم


قطار بیشتر از آنكه آمدن باشد
رفتن است
دو خط موازی


آن شب
قطاری كه تو را برد
هیچ وقت مرا نیاورد 

سوزن بان ها می گویند:

«قطار رفتن تنهایی ست
تنها می رود
تنها می آید
و تنها
قطار های عاشق
از ریل خارج می شوند»

می گویند:

قطاری كه تو را برد

پایانش باران بود

باران همیشه آمدن است

یادت باشد
از پایان كه  آمدی

یك مشت آب و
كمی لبخند با خودت بیاور

من،لبریز تشنگی لبخند توام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 22:50  توسط   | 

نامه(32)

 


ديوارها حرف مي زنند

ديوارها حرف هاي تو را به خودت مي زنند


-«من سنگم
   تكه اي ازكوه

   پس من كوه ام

   ايستاده بر دامنه هاي تنهايي

   اسير
   ميان خودم و ميله هايي كه از خون ام ساخته ام»

 

 

سنگ ها حرف مي زنند

سنگ ها، كه در دل ديوار حبس شده اند

سنگ ها،حرف هايي را مي زنند كه به آنها زده اند

 

-«بدنش را

تکه تکه بکُشید

چرا که زنده می اندیشد

نه به خاک

به آتش بسپاریدش

 

به مسلخ پاییز

برگ برگ ببریدش

چرا که سبزمی اندیشد

نه به خاک

به آتش بسپاریدش

 

خونش را

قطره قطره بریزید

چرا که قطره قطره دریا شد

نه به خاک

به آتش بسپاریدش»

 

بادها حرف مي زنند

بادها حرف هايي خودت را به تو مي زنند

 

- «وقتي كه كرم ها همه مي ميرند

چه انتظار قشنگي ست

                        پروانه!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 11:6  توسط   | 

نامه (31)

 

به تكرار تاريخ رسيده ايم
به تكرار استبداد دوستي "مغ " با "پادشاه"
حالا پادشاه ما مغي ست
كه شاهزاده هايش آقازاده اند
من هم رعيتي هستم كه شهروند صدايم مي زنند

 

من از نفس اين قبيله مغرور
شيپور حمله ي اعراب را مي شنوم
زمين آبستن اسكندري دوباره است
زمان باردار چنگيزي كه از اروپا مي آيد
به جهالت انسان رسيده ايم
به جهالت شهر

به جهالت شعر
به جهالت شعور


مهربان
وقتي دنيا واژه اي مجهول مي شود
بايد به دست هاي خودمان شك كنيم
شايد اين صداي تو باشد
كه بر روي آجرهاي اتاقت ضبط شده اند

-« من در چشمهايت تفنگي  مي بينم
     كه قلبم را نشانه رفته
     كور خوانده اي!
     گلوله به سنگ اثر نمي كند»


ما به تكرار تاريخ رسيده ايم
و من بارها قصه خودم و تو را درتاريخ خوانده ام

من از بوسه هاي سنگي متولد مي شوم

تو از لب هاي آهني
عاشق كه شديم
يك را سنگ سار مي كنند

يكي را تير باران


فردا
هيچ كوچه اي به نام ما نمي شود
و بچه هاي دبستاني
کتاب های تاريخ را ورق مي زنند

بي آنكه نامي از شب شهادت عاشقانه ها باشد
 
كاش يك نفر از  سرخ ريخته ي تنم
بر سنگ ترين جهل اين قبيله ي مغرور بنويسد
- «اگر به ماه رسيده باشي
    زمين برايت جاذبه اي ندارد»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 20:33  توسط   | 

نامه (30)


 

گذشته را

باتمام كتيبه هاي سنگي
و افتخارات كاغذي 

مي بخشم به پير مردهاي داخل پارك

 

آينده را

باتمام روياهاي طلايي اش

مي بخشم،به كودكاني كه هنوز به دنيا نيامده اند

 


امروز را به تو مي بخشم!
و به خودم
تا در عصري نفس كشيده باشم
كه تو در آن زيسته اي

 

حتا اگر هواشناسي بگويد

هواي امروز تهران آلوده است
آنها كه قلبشان درد مي كند از خانه خارج نشوند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 13:19  توسط   | 

نامه (29)


مي گويند :
« گرسنه گي نكشيدي
تا عاشقي از يادت برود»

من كه گرسنه بودم
              عاشقت شدم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 23:30  توسط   | 

نامه(28)

 

 

ما،مي جنگيم

ما،مي ميريم

عكاسان خبري عكس مي گيرند

وفردا

قاتلان ما به بهترين عكاس هاشان جايزه مي دهند


ما نقش اول تمام فيلم هاي مخملي مي شويم

زنانه مرداني
كه بين سياهي نفت و خرما
در سگ سوزِ سرما و فقر مي ميرند


- كارگردان : صدا !
- صدا بردار: ندارد !
- تصوير بردار، تصوير بردار

( مرد، رو سياه به خانه بر مي گردد

زن، تمام روز ش را شب مي پوشد
كودك، تمام مداد رنگي هايش سياه مي كشند )


- نه !

ايستادگي اش را نه!
تصوير اشك هاي سياه اش را بگير

( نخل،در پناه موهاي پريشان
بغض را از چشم غريبه ها مي دزد

براي اين همه عطشِ گرسنگي
چگونه گريه نكند؟

دختراني كه به خطي سياه مي مانند
اشگ هاي شبانه ي نخل را از گونه هاي زمين جمع مي كنند )

چه شيرين گريه مي كني اي نخل!


چه كسي اشگ هاي تو را از زمين جمع مي كند؟
دختر جنوب
وقتي كه فقر تنت تنديس بلورين جشنواره ها مي شود


ما مي جنگيم

ما مي ميرم 
آنها خون بهاي ما  را در شورت هاي جيب دار

 و در نقاب پستانهاشان پنهان مي كنند
به صحرا مي روند

ميان سكه و سنگ

خداشان را صدا مي زنند
و خداشان همان سنگي ست كه ما با سرهامان شكستيم

ودخترانشان را نه زنده به گور
به حراج مي گذارند

از شيخ جاسم بپرس
شيخ بهتر از حاجي  مي داند
قيمت چشم هاي آهوي باكره ايراني چند است
وكدام نافه ي سيزده ساله ي كدام ناحيه 
بهتريم مسكن شق درد

ما مي جنگيم

ما مي ميرم
نه با دست دشمن  
نه با گلوله
ما زير سايه درختان جهل
بر طناب آيه هاي سرگردان
از روي چهار پايه اي كه خودمان ساخته ايم
مي افتيم

پبيش از آنكه بفهميم جاذبه نام ديگر خداوند است


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 16:7  توسط   | 

نامه (27)

 

 سكوت كن مهربان !
سكوت كن!
صداي سوخته كه خاكسترندارد
 

- « ما نسل ذهن هاي كورماليده شده ايم
    پيله ي سكوتي كه به فرياد مي انديشد!»

   

(صدا مثل پُتك 
صدا ، سردِ پررنگ)   
- « کدام نسل ؟
     کدام صدا ؟

     تو آن هيچ بزرگي
     كه فريب بزرگي را خورده اي! »


دهانم را پر از سکوت می کنم
با سکوت صدا بلندتر می شود

صدایی که کلمه است
کلمه ای که خداست
خدایی که صداست
اما، هر صدایی که خدا نیست!



در ابتدا كلمه نبود
سكوت بود
و سكوت تمام كلمه ها بود
و خدا در سكوت بود

سكوت كن مهربان
سکوت بی صدایی نیست
سکوت، تمام صداهاست!
سکوت، آري نيست
سكوت، نه نيست 
سكوت،‌ سكوت است

سكوت، هيچ چيز نيست و
سكوت، همه چيز هست!

سكوت، فرياد محترم است

سكوت كن مهربان!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 16:5  توسط   |